تبليغاتX
ديوانگان عالم به تماشاي هم بياييم...

شنبه دهم دی 1390 ساعت 12:59

 

به مجسمه ای برنزی در پراگ بنام " کافکا " !

 

« دزدي از يك بي شرف»

 

1

وقتي ماشين آن مردك بي شرف را دزديديم ، فكر نمي كردم اينطور بشود..

هميشه مي آورد ماشينش را جلوي پمپ بنزين ميدان ساعت پارك مي كرد. خيابان را رد مي شد آن طرف، مي رفت توي مسافرخانه اش و دو سه دقيقه بعد بر           مي گشت، گاز ماشين سفيدش را مي گرفت ومي رفت. آن روز پرويز درحالي كه مثل هميشه دستهايش را با دستمال قرمزي پاك مي كرد به سمتم آمد. گفت:« بي شرف چه ماشيني داره!» بعد چشمهايش را تنگ كرد:« نظرت چيه يه دوري بزنيم..با عروسكش..؟» خنديدم و راهم را كشيدم  بروم سمت پمپ هاي جلويي. خانمي لبخندزنان خواسته بود باك ماشين رنوي زهواردررفته اش را پر كنم. پرويز هم همانطور سلانه سلانه دنبالم مي آمد. دستمالش را به دماغش مي ماليد و فين فين صدا مي كرد. سرم را به سمت شانه ام گرفتم و گفتم:« يعني بدزديم عروسكو ..؟» زن لبخندش را جمع كرد. پرويز قاه قاه خنديد و برگشت سمت پمپ هاي بنزين سوپر. در باك را بستم. بدون اينكه چيزي بگويم زن گاز داد به ماشينش. رنو غار غاري كرد و رفت. ماشينِ روبروي پمپ بنزين هم رفته بود. صداي پرويز كش دار و طولاني توي گوشم پيچيد : « ر...فت!» لذتي توي صدايش بود. نگاهش كه كردم، چشمهايش را تنگ كرده بود و لب پاييني اش را داده بود جلو. پسري كه داشت بنزين سوپر مي زد خنديد. احمق فكر كرد زنه را مي گويد.

 

2

چشمم را باز مي كنم..صداي خرت خرت و جير جير باهم قاطي شده اند. .بالشم تكان مي خورد. بلندش مي كنم. موش پا مي گذارد به فرار . لاي در باز است مستقيم مي دود به سمتش تا از اتاق خارج شود. به يكباره نظرش عوض مي شود به نزديكي هاي در نرسيده راهش را كج مي كند و تيز مي رود گوشه ي اتاق و شروع مي كند به جير جير كردن. شكاف بين در و چهارچوبه اش بيشتر مي شود. دماغ بزرگ و آويزانش را مي بينم. دماغش فقط بزرگ نيست، يك طوري است. انگار اگر سرش را محكم به سمت پايين يا اطراف تكان بدهد، حتما قسمتي از آن كنده خواهد شد. با قد بلند و لباس هاي سياهش در چهارچوبه ي در ظاهرمي شود. چشمهاي بدون سياهي اش را مي دوزد به چشمهايم. عرق مي نشيند به كمرم. دست و پاهايم سست مي شوند. شروع مي كنند به لرزيدن. درست همانطور كه روي پل هر شب از سرما مي لرزند. اما حالا اصلاً حس خوبي از اين اوضاع ندارم. صداي قلبم در تمام قسمت هاي بدنم شنيده مي شود. آرام و بي سروصدا خودش را مي كشد به سمت صندلي چوبي كه كنار پنجره است. مي چرخم به سمتش. روي صندلي مي نشيند. يكجورهايي انگار روي صندلي سقوط مي كند. مثل هميشه موهاي سرش را از ته تراشيده. چشمهايش كم مانده از حدقه در آيند. وقتي مطمئن مي شود كه ديگر نمي توانم هيچ حركتي انجام دهم، خودش را روي صندلي تكان مي دهد. لباس هايش كوچكترين تكاني نمي خورند. گردنش را به سمت بالا         مي كشد. دست هايش سر مي خورند داخل آستينهايش ناپديد مي شوند. زور     مي زند. اين را از پره هاي بيني اش مي فهمم كه به سمت بالا تكان مي خورند. به سمت بالا زور مي دهد و آرام آرام تنش را از لباسهايش مي كشد بيرون. كل بدنش را از يقه ي پالتو و پيرهنش مي كشد بيرون. هيكلش خيلي كوچكتر و لاغرتر از لباس هايش است. نرم و بي سروصدا از زمين جدا مي شود و درست همانطور روي شانه ي پالتو اش آرام مي نشيند. اينكار را درست مثل يك حشره انجام مي دهد. كبريت مي كشد. حالا مطمئن مي شوم بازهم كاملا لخت است. مي فهمم سيگاري ميان لبهايش است. چشم از چشمهايم بر نمي دارد و يكريز سيگار مي كشد. با ولع سيگار مي كشد. خيال مي كنم سيگار را مي خورد . حالا سياهي چشمهايش هم مشخص شده اند . كوچك و بي حركت. سيگارش را تا ته مي كشد و ته سيگارش را مي اندازد كنار صندلي. تف مي كند. و دوباره مثل حشره از روي شانه ي پالتو اش بلند مي شود و پاهايش را از يقه ي پالتو تو مي كند. بعد تمام اندامش را از همانجا سُر مي دهد داخل لباس هايي كه همانطور ثابت و بي حركت نشسته اند. كمي وول مي خورد و وقتي دستهايش دوباره پيدا شدند آرام مي گيرد. چشمهايش را تنگ مي كند. دستش مي رود كنار صندلي، و حركات محو و سريعي انجام مي دهد. ابروهايش را بالا مي برد و نگاهش را از چشمهايم جدا مي كند. نفسي به راحتي     مي كشم. نگاهي سريع به كمي بالاتر از روبرويش، سمتي كه دستش را حركت      مي داد، مي اندازد. پاهايش تكان مي خورند. روبرويش چيزي دايره مانند را با دستهايش مي چسبد. چشمهايش دوباره گشاد مي شوند و دوخته مي شوند به چشمهايم. يكباره گاز مي دهد و همانطور كه نشسته است به سرعت به سمت من هجوم مي آورد. دستهايم را مي گيرم جلوي صورتم و چشمهايم را مي بندم. همه جا ساكت مي شود. صداي جير جير موش با صداي خرت خرت قاطي مي شود. چشمهايم را به آرامي باز مي كنم.

وقتي چشمهايم را باز كردم هيچ چيزي نبود. نه آن مرد، شايد هم زن و نه لباس هايش و نه.. . فقط ته سيگارش كنار صندلي هنوز دود مي داد.!

 

3

پدال گاز را تا ته فشرده بود. از پنجره كه نگاه مي كردم همه چيز كنار جاده تبديل به يك خط ممتد شده بود. مطمئن بودم اين ديوارها اينطور ممتد نيستند و اين مغازه ها بينشان خرابه هايي است ولي همه چيز تبديل  به يك خط ممتد شده بود. فقط رنگ هاشان از خاكستري تا سياه فرق مي كرد. خط ممتد ماشين هاي پارك شده ي كنار خيابان، خط ممتد مغازه ها، ديوار ها. حتي درخت ها و آدم ها هم يك جورهايي تبديل به خطي بدون فاصله و ممتد شده بودند. برگشتم پشت سرمان را نگاه كنم. داشت مي دويد پشت سرمان.درست همان طور كه از مسافر خانه اش آمده بود بيرون و شروع كرده بود به دويدن، همانطور داشت مي آمد دنبالمان. دنبال ماشينش. فاصله اش با ما كم نبود اما به هرحال از ميدان ساعت تا دروازه تهران را بدون حتي يك لحظه توقف دويده بود. پرويز زد توي شكمم و سريع فرمان را چسبيد.« كجايي؟ گفتم بي شرف داره مياد هنوز؟»

-  « بي شرف؟ مياد.. مياد.. برو ...برو..»

 دو دستي فرمان را چسبيده بود . چهره اش سرخ سرخ بود. لب پاييني اش را      مي جويد و پشت سر هم تف مي كرد. وقت و بي وقت هم روي فرمان مي كوبيد و صداي بوق توي فضاي اطرافمان پخش مي شد. ابروهايش را بالا گرفت.يك آن نگاه انداخت توي آينه.« مگه ميشه آخه؟»  و به دوردستها خيره ماند. يكباره فرمان را گرفت به طرف من و خودش هم خم شد همين طرف. « چه گهي بخوريم حالا ؟كجا برونم اين لامصبو؟.. » چند لحظه همه جا ساكت شد... «با تو ام ااااا...كجايي؟؟» . داد زدم « هاان؟؟» . دوباره و اينبار محكم تر كوبيد توي شكمم صدايش را از صدايم بالاتر برد:‌« بي شرف داد نزن! داد نزن! مطمئني چيزي نزديم؟ امروز يا ديشب؟ سيگاري .. حشيش .. مطمئن؟.. آخرين بار آخرين بار.. آخرين بار!» چشمهايش را باز و بسته مي كرد.. در تمام اين مدت سرم را تكان مي دادم.. فرمان را رها كرد و دو دستي كوبيد توي صورتش.. بعد مشت كرد و كوبيد روي فرمان.. برگشت پشت سرمان را نگاه كرد .. داد كشيد.. بعد در حالي كه دندانهاي آسيابش را روي هم     مي ماليد گفت: « پيرمرد ِ بي شرف ِ ...» . ماند چه بگويد. پرسيدم مگه پيره؟ .  جواب نداد. دندانهاي آسيابش را روي هم مي ماليد.

 

4

ساعت دوازده شب يك پيكان قراضه مرا مي رساند به خيابان ديزل آباد؛ به اولين پل عابرگذرش. هميشه خيال مي كردم اين بلندترين پل عابرگذر تبريز است. پرويز مي گفت « بام تبريز».

چند پله مي روم بالا. وقتش كه مي رسد، دست مي كنم توي جيب كاپشنم. پاكت سيگار مي چسبد به دستم. پيش خودم فكر مي كنم: «عجب معجزه ايه اين «بهمن» كوچولو.. هم كم جا مي گيره، هم توتونش مرغوبه، هم م اينكه ارزونه.. يه روز بايد برم تو كارخونش. بشه پادوي اونجا بشم، مي شم .. چه كارخونه اي...» فندك        مي زنم. باد امان نمي دهد. سرد و شديد مي وزد. هميشه دوست داشتم سيگارم را سخت روشن كنم. پرويز مي گفت «حفاظت از شعله!». حس خوبي داشت. سرما، فندك ، آتش ، سيگار.. مي رسم روي پله ي آخر. پك مي زنم و دود را مي دهم توي فضاي خالي شبيه قفس. پل تماماٌ آهن است. لوله لوله آهن را وصل كرده اند به هم، شده است پل. نگاه كه مي كنم يك راه باريك است دورو بر همه فلز. همه چيز آرام است . كلاهم را مي كشم روي گوشهايم ، پشت گردنم. انتهاي پل باز است. همين طور كه نگاه مي كنم از انتهاي پل، آپارتمانم پيداست. درست عين يك تونل است كه آخرش يك راست مي رسد به خانه ي من. مي توانم تصور كنم به محض اينكه برسم  و كليد را بزنم چه اتفاقي خواهد افتاد. سوسك ها مي دوند زير كابينت ها و آنجا شاخك هايشان را تميز مي كنند. و شايد هم موشي از آشپزخانه بدود توي حال، چند لحظه مقابلم بايستد تماشايم كند و بدود توي اتاق خواب. من با اين موجودات سالهاست كه زندگي مسالمت آميزي دارم هرچند آنها توي زندگي شان به من تكيه نمي كنند ولي من گاهي براي سوسكها نان و برنج مي ريزم و براي موشها كالباس و همبرگر. و نان اضافه ام را مي گذارم كه بخورند. همين اوضاع هم باعث مي شود زياد عجله نكنم براي رسيدن به انتهاي پل. با احتياط دولا مي شوم و به معدود ماشينهايي كه اين وقت شب از زير پل رد مي شوند، نگاه مي كنم.دهانم را كه باز مي كنم، بخار است يا دود كه مي خورد توي صورتم و بالا مي رود. اين بالا انگار روي نوك كوه ايستاده ام. باد سرد مي پيچد توي استخوانهايم. هوا حسابي سرد است و پوست را مي بٌرَد. پرويز مي گويد «وقتي كنار پاييز بنويسي تبريز ، زمستان مي شود.»كم كم آن حال خوش دست مي دهد. حال سرما و لرزيدن بي اراده ي بدنم. سرما كه مي رسد به استخوانها، وادارشان مي كند كه روي هم ديگر بلرزند. استخوانها كه لرزه بيافتد به جانشان پاها و تنم را مجبور به لرزيدن           مي كنند.. سريع و بي ارده و يك ريز.. فقط كافي ست اولش بدنم را شل بگيرم تا شروع كنند به لرزيدن بعد ديگر چيزي دست خودم نيست. مثل اين است كه مسلسلي داده باشند توي دستهايم. ديگر حتي اگر بخواهم هم نمي توانم جلوي اين لرزش هاي مداوم را بگيرم. اين حالت را خيلي دوست دارم. چيزي شبيه ترس است اما ترس نيست. چند لحظه اي چشم هايم را مي بندم. دود را از گوشه ي لبهايم    مي دهم بيرون. سيگار كه تمام مي شود تف مي كنمش پايين زير پاي ماشينها. راست مي ايستم. هنوز كمي مي لرزم. چشم هايم را كه باز مي كنم، مي بينم ايستاده آنطرف روي پل.

با اينكه هر شب مي ديدمش، هيچ شبي انتظارش را نمي كشيدم كه آنجا باشد يا نباشد. و هر بار كه مي ديدمش انگار بار اول است. شوكه مي شدم ولي ترس برم نمي داشت. برخلاف آن شب كه آمده بود توي اتاقم.

لخت ايستاده انطرف پل يك جورهايي انگار راهم را سد كرده باشد. لخت است. نه سينه هاي درستي دارد و نه چيزي مابين پاهايش دارد. نه زن است نه مرد. مو هم به تن ندارد. بدنش سفيد است و آنشب كه آمده بود توي آپارتمانم و نشسته بود سيگار مي كشيد، متوجه نشده بودم كه چهره اش تا چه اندازه تيره تر از بدنش است. تخم چشمهايش ريز هستند و سفيدي اش به چشم مي زند. موهاي سرش را از ته تراشيده. صورتش را و حتي ابروهايش را هم تراشيده. توي اين سرما، ساعت دوازده نصف شب را گذشته، لخت آمده روي پل مرا تماشا مي كند. چشمهايش را مي بندد و مي رود به سمت نرده هاي كنار پل. دماغ بزرگ و عجيبي دارد يك طورهايي فقط بزرگ نيست لاغر و عجيب هم هست. خودش هم لاغر است. دماغش شبيه دماغ جادوگرهاي كارتونهاي كودكي ام است. يك بار آن پسر بي شرف توي مدرسه، خمير نانوايي را برداشته بود و چسبانده بود روي دماغش. درست شبيه دماغ اين مرد – شايد هم زن – شده بود. لاغر ، دراز و آويزان . يادم است وقتي توي صف از پشت دماغ را چسباند به گردنم،كنده شد و افتاد توي بدنم. از حال رفتم. چند ماه هر شب كابوس مي ديدم.

دماغش را تكان تكان مي دهد و شكمش را مي چسباند به نرده هاي كنار پل. دولا مي شود و نيم تنه ي بالايي اش را آويزان مي كند به سمت پايين. پاهايش هم كم و بيش از روي سطح فلزي پل جدا مي شوند. همين الآن است كه بيفتد كف خيابان. مي دوم سمتش. تا برسم دماغش را مي گيرد به سمت من. چشمهايش دوباره گشاد مي شوند و دوخته مي شوند به چشمهايم. دستهايش را از نرده ها رها مي كند و كف سفيدشان را به من نشان مي دهد. خودش را رها مي كند. نمي رسم و خودش را انداخته پايين. دولا مي شوم پايين. چيزي روي آسفالت نيست. ماشين ها گاه گداري رد مي شوند و تنها صدايي كه مي آيد گيژ گيژ ماشينهاست.

هميشه همينطور ناپديد مي شد. حالا كه فكر مي كنم مي بينم تقريبا هر شب او را مي ديدم.

 

5

درست ميدان بسيج بود. خيابان سمت راست دور برگردان بود. خيابان روبرو هم پل بود و از روي ميدان رد مي شد. پرويز راند سمت پل. پشت سرم را كه نگاه كردم، ديدم فاصله مان بيشتر شده با بي شرف صاحب ماشين. نفسي به راحتي كشيدم همين كه برگشتم ديدم ايستاده درست وسط خيابانِ روي پل. لخت ايستاده بود آن وسط و چشمهايش را دوخته بود توي چشمهايم. زير لب گفتم پرويز نگه دار. يا نشنيد يا خودش را زد به نشنيدن. داد زدم « دِ نگه دار!». صدايش را بالا برد اما نشنيدم چه گفت. مرد يا زنك كچل چشمهايش را تنگ كرد. فرمان دروغين جلوي سينه اش را دودستي چسبيد و به يكباره گرفت سمت راست خيابان. نرم سرش را به همان سمت خم كرد و پريد آن طرف. صداي پرويز اعصابم را به هم ريخته بود. با تمام توانم زدم توي شكمش. آخ بلندي كشيد و دو دستي شكمش را گرفت. من هم فرمان را گرفتم و چرخاندم سمت آن كچل لخت . خواستم زيرش كنم و براي هميشه از دستش رهايي پيدا كنم. ماشين رفت سمت كناره ي پل. خورد به گاردريل ها و چند دور، دور خودش چرخيد. ماشين از پل پرت شد.

 لحظه اي كه بين زمين و آسمان معلق بودم. باز هم ديدمش كه كله-معلق خودش را از پل آويزان كرده بود و چشمهايش دوباره گشاد شده و دوخته شده بودند به چشمهايم.

 

فرزاد رزمي فرد پاييز 1390

نوشته شده توسط فرزاد رزمي فرد | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 19:39

گفتن برو بشين يه داستان واسه دفاع مقدس بنويس!!

منم رفتم زور زدم نوشتم... تقديم به همه ي كساني كه زور زدن تا من بنويسم!!


هيچ جنگي برنده نداشت!

 

هميشه وقتي به من زنگ مي زدند كه كارشان گير باشد. توي اداره اي توي سازماني جايي، هر وقت بهشان وام نمي دادند يا اگر فرزندشان نمي توانست از سربازي معاف شود يا بخاطر كسر خدمت پسرهاشان يا چيزهايي از اين قبيل به من زنگ مي زدند. آنروز هم كه زنگ زدند فكر كردم از همان ماجراهاست. بايد به چند جا زنگ بزنم و چند جا ريش گرو بگذارم. گاهي تهديد كنم و بعضي خاطرات را يادآوري كنم. از شب قبل هم دندانم درد مي كرد آنقدر بدجور درد مي كرد كه از خواب شب و كارو زندگي افتاده بودم.  بعد از بالا انداختن سه چهار جور قرص تازه دردش كمي آرام شده بود و سرم را گذاشته بودم روي بالش و كم كم داشت چرتم مي گرفت كه اين همراه لعنتي زنگ خورد. آنقدر زنگ خورد كه آخر سر جواب دادم.

وقتي رسيدم ديدم آشناست. از حركاتش معلوم بود  كه با حضور اينهمه پليس و اينهمه ماشين سبزومشكي هيچ ترسي به خود راه نداده. محكم و بدون هيچ حركتي كلاه آهني به سر، كلاش بر دوش، دارد جلوي درب ورودي پارك قدم رو مي رود. مامور ارشدي كه آنجا بود به سمتم آمد. يك سرهنگ دوم جوان ،عينكي و بسيار با ادب. كمي هول بود:« حاج آقا به روح جدم اگه تا حالا كاري نكرديم بخاطر شناختيه كه ازشما و درايتتون داريم.. گفتن بدست شما بهتر و راحتتر حل مي شه.. خواهش مي كنيم سريعتر سرو تهشو هم بياريد.. از صب وايسادن جلوي در ورودي پارك و مي گن كه داخل جلسه ي فرمانده هاست نه كسي مي تونه بره تو، نه كسي حق داره  بياد بيرون.. خواهش مي كنم... اصلن خنده دار نيست! ايشون يه اسلحه دستشونه و فكر مي كنن...مي ترسم..اگه يه گلوله اينجا شليك بشه اونم بدست اين مرد .. مي فهمين كه چه فاجعه اي پيش مياد!؟»

چند قدمي رفتم جلو تر. سايه ي كلاه آهني چشم هاش را ناپديد كرده بود.  چهره اش خيلي جدي و غير قابل پيش بيني بود.اسلحه را گرفت به سمتم. سرم را انداختم پايين و نگاهم را دوختم به نوك كفشهايم تا نزديكترش برسم. چند قدم بعد ديدم چشمهايش معلوم شد. داشت بدقت براندازم مي كرد. داشت چهره ام را توي ذهنش مرور مي كرد. داشت به نتيجه هم مي رسيد انگار.. لوله ي تفنگ كم كم پايين مي آمد. خشن نگاهم را دوختم توي چشمهاش. چند لحظه بعد مرا شناخت. پا چسباند و خبردار ايستاد. دو قدمي اش كه رسيدم پرسيدم جلسه خيلي وقته شروع شده؟  داد زد :« نخير قربان تازه نيم ساعته!» سرم را تكان دادم و داخل پارك شدم.

درد پيچيد توي فكم و زد بالا و تمام صورتم را گرفت. دستم را گذاشتم روي صورتم و چشم هايم را بستم. چيزي خورد توي شكمم كه زياد هم درد نداشت چشمهايم باز شدند. پسركي نشسته بود روبرويم و گريه مي كرد. تا خواستم بلندش كنم زني رسيد زد توي گوش بچه. بازويش را گرفت و با عصبانيت بچه را از زمين كند و توي هوا تكانش داد. نگاهش را دوخت به من، لبانش را به هم فشرد، چشمهايش سرخ شده بودند. باز هم بچه را به جلو و عقب هل داد و داد زد« كجا مي ري ؟ نمي بيني يه وحشي وايساده اونجا..زن و بچه نمي شناسه كه! گم شو بريم.» و كشان كشان بردش.

پارك كوچكي بود. چند تا الاكلنگ و دو سه تا تاب و سرسره زهوار در رفته كه كسي سوارشان نبود ولي تابها هنوز حركت داشتند اطراف زمين بازي نيمكت هايي كه پر بودند از زنها و گاه گداري مردهايي كه بچه هاشان را بغل كرده بودند..

درد دندان رسيده بود به مخم. سرم را گرفتم بين دستهايم و دو زانو نشستم.

« موشك بارونه حاجي دراز بكش اينطور كه نميشه.. تركش مي خوره بهت شهيد مي شياااا!!»  صداي خنده ي چند دختر و پسر پيچيد توي گوشم. فكر كردم بايد بلند شوم و بعد از مشاهدات ميداني يك خاكي تو سرم بريزم. چشمهايم را كه باز كردم ديدم يك بسته قرص ژلوفن جلوي صورتم است. دستي را كه قرص را به سمتم گرفته بود ادامه دادم، رسيد به دختر چادري  قد بلندي كه مقابلم ايستاده بود. حسابي هم بزك كرده، لبخندي تمام صورتش را گرفته بود:« براي سر درد بهترين چاره ست.. تازه اينا پوكي استخوان هم نمي يارن.» گفتم : «ممنون من سرم درد نمي كنه..» درد دندان بيشتر شد. دست گذاشتم روي صورتم . دختردستش را انداخت توي كيف و به سمت پسر جواني كه كنار دستش ايستاده بود چرخيد. پسر دور شد و زود برگشت همانجا متوقف شد. يك ليوان آب را داد دستم و يك كپسول ژلوفن. كپسول را بالا انداختم خواستم تشكر كنم كه دختر گفت: «اين عوضي ها اين بي ناموسا زن و بچه و پيرو جوون كه نمي شناسن .. يه اسلحه گرفته دستش معلومه كه.... اگه راس مي گه....»

وقتي رسيدم ديدم رگ گردنش زده بيرون. سرخ شده و سه چهار نفرازش  آويزان شدن تا  جلوترنياد. داد مي زد: « اين عوضي ها..اين بي ناموسها كه زن و بچه نمي شناسن.. يه اسلحه گرفته دستش هر گهي مي خوره..اينا حيوونن..وحشي ان..! » نگاه كردم و ديدم يه عراقي نشسته پاي ديوار و زار زار گريه مي كند. صورتش پر خون بود. دماغش پهن صورتش شده بود و گونه ها و لبهايش سياه  و كبود بودند. « بزور نجاتش داديم با گنداق تفنگ آونقدر زد تو صورتش كه گفتيم آلانه تموم ميكنه. بنده خدا دستش از پشت بسته بود. كاري ازش بر نميومد.»

« يه زن و دخترشو توي يه خونه تنها گير مياره دختره از دستش در ميره و مياد بيرون.. اون وقت اين دوست ما رو پيدا ميكنه و ميبره خونه.. وقتي برادرمون وارد ميشه مي بينه زنه داره زير هيكل عراقيه دست و پا ميزنه..»

دخترو پسر جوان دور شده بودند كه به خودم آمدم.. هنوز خوب نتونسته بودم محل را شناسايي كنم. به اطراف نگاه كردم. دورپارك همه فنس فلزي بود. محدوده ي بزرگي نبود. يك تير مساوي مي شد با جان يك انسان. كمي رفتم به سمت ته پارك. گفتم ببينم از دستشويي مي شود يك راه باز كرد تا مردم بتوانند يواشكي از پارك خارج شوند. اگر دور ديوار دستشويي فنس نبود، مي شد با خراب كردن ديوار مردم را رد كرد توي خيابان. جلوي دستشويي كه رسيدم نگاهم افتاد به زني كه بچه اش را گذاشته روي چمن ها و داشت انگار پوشكش را عوض مي كرد. نگاهم رفت روي زن ديدم روسري اش را باز كرده انداخته روي شانه اش. انتظار نداشت آن موقع مردي بيايد سمت توالت زنانه.

درد پيچيد توي صورتم.. نشستم كنج ديوار..

توي خرمشهر بدليل فشار آتش عراقي ها از در باز خانه اي رفتيم داخل پناه بگيريم. گفتم داخل اتاقها را سركي بكشم كسي نباشد غافل گيرمان كند. داخل اتاق كه شدم سفره پهن بود و زني بچه ي چندماهه اش را به بغل گرفته بود و كنار سفره نشسته بود. به نظر چيزي به سر نداشت. سرفه اي كردم . توجه نكرد..« يا الله خواهرم».. هيچ صدايي نمي آمد. نه صدايي از زن و نه از بچه ي توي بغلش بر نمي خواست. نگاهم رفت روي زن ديدم سر نداشت. خمپاره زده بود پشت پنجره. تركشش گردن زن را قطع كرده بود. جلوتر كه رفتم يك سوراخ به اندازه يك سكه ي دو زاري روي سينه ي كودك چند ماهه بود. نگاهم حتي دنبال سر قطع شده ي زن نگشت. راهم را كشيدم و آمدم بيرون از اتاق توي حياط نشستم گوشه ي ديوار..

زن همين كه مرا ديد روسري اش را انداخت روي سرش. گره هم نزد. اعتنايي هم به من نداشت. بلند شدم. لباسم را تكاندم و بي سرو صدا از كنارش رد شدم. حس كردم دارد سنگين نگاهم مي كند. سرم را كردم داخل دستشويي زنانه و گفتم كسي اونجا نيست؟ كه كسي نبود. از دستشويي مي شد خيلي راحت مردم را خارج كرد ولي راه حل بهتري به ذهنم زده بود. چند سال بعد از جنگ بود كه همين مردي كه امروز پارك را قرق كرده  به من گفت هميشه فرار و فراري دادن بهترين راه نيست. فرار كردن بيشتر وقتها معني اش همان باختن است. وقتي اين را گفت نگاهش را دوخت به در حمام خانه اش ، در حالي كه صورتش را به سمت من نگه داشته بود. چشمهايش بزرگ شده بودند و پلك هم نمي زد. حرف مي زد: « همه جا خون بود روي كاشي هاي سبزو سفيد حمام ، روي موكت كوچكي كه جلوي در حمام انداخته بودند.اون سرباز بيچاره...وقتي يادم مي افته...»  پريدم وسط حرفش« بيا همين تلويزيون دشمنو نگاه كنيم بي خيال اين حرفا باش..» انگار نمي شنيد. حتي يك لحظه هم حرفش را قطع نكرد.تكه تكه و جمله جمله خيره ادامه مي داد:« يك علامت سوال بزرگ... توي ذهنم حك شده .. چرا يك مرد.. يك جوان سي ساله.. توي بهبوهه ي نزديك پيروزي.. كه همه ي مردمش در حال پخش گل و شيريني اند.. بايد برود زير دوش آب سرد..اسلحه را بگذارد زير چانه اش و.... بنگ..!!. خون پاشيد روي سقف حمام و جنازه ي بي سرش افتاد جلوي پام..» آنوقت نگاهش را دوخت به چشمهايم سكوت كرد چند بار دماغش را جمع كرد و بعد گفت:« بوي خون مياد نه؟ همه جا رو خون گرفته!» و سرش را تكان داد و به پايين انداخت..

گفتم:« همين الان مي گم سربازا يه سطل آب بيارن و همه جا رو واست ترو تميز كنن مث يه دسته گل تحويلت بدن!».. لبخند زد.. خم شد و از روي ميزي كه بينمان بود پاكت سيگار را برداشت يك نخ آتش زد و نگاهش را دوخت به گل هاي قالي ، همانطور كه دود را مي داد بيرون گفت:« زنم هم درست به همين دليل بود كه گذاشت و رفت خونه ي يه شوهر ديگه. همش مي گفت بوي خون ميدي ، خونَت بوي خون ميده ، فكرت ، زندگيت ، خاطراتت همش بوي خون مي ده!.. و يه روز صورتش كبود شده بود. لب پاييني اش ترك برداشته بود. به همراه پدرش كه آمده بود دنبالش رفت و ديگه هم بر نگشت. من همينجا نشسته بودم و سيگار مي كشيدم..» باز توي چشمهام خيره شد و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. چشمهايش خيس شده بودند:« حتي نكرد زنيكه ازم خداحافظي كنه!».. نگاهم را از نگاهش دزديدم . پسر توي تلويزيون موهاي بور و بلند خود را به چپ و راست تاب مي داد و روي گيتارش مي زد. زنك سياه پوستي هم نيمه لخت خودش را به بدن پسر مو بور مي ماليد. آنقدر محو شده بودم كه براي خارج كردنم از آن وضعيت مجبور شده بود بكوبد به بازويم..«كجايي فرمانده؟» مسير نگاهم را به سمت تلويزيون ادامه داد وگفت:« من ازينا خوشم مياد.. ناكسا يه جوري خونه و زندگيمونو فتح كردن كه اصلن آبم از آب تكون نخورد..مي بيني فرمانده؟ يه عمر جنگ كرديم كه حالا بشينيم و از ديدن فيلما و آهنگاي دشمن لذت ببريم..از زنان لخت دشمن، از معاشقه هاشون لذت ببريم. چقدر ضعيف شديم..چقدر..»

زني صدا مي زد «حاج آقا...حاج آقا..» كه به خودم آمدم ديدم توي توالت زنانه نشسته ام كف زمين ، تكيه داده ام به ديوار و لنگهايم را دراز كرده ام جلوي خودم. نگاه كردم همان زن بود. هنوز هم روسري اش را گره نزده بود. بچه هم همراهش نبود..« كمكي از دستم بر مياد؟ حالتون خوب نيس؟» خودم رو جمع و جور كردم وراه درب ورودي پارك را گرفتم وسريع قدم برداشتم. دندانم مي خواست دوباره درد بگيرد بايد زودتر مي رسيدم. پسرم اون روز مي گفت:« جنگ ما تماشايي ترين جنگ دنيا بود.هنوزم كه هنوزه مردم واسه ديدن مناطق جنگي سرو دست مي شكنن.هنوزم باز مانده هاي جنگ دوس دارن برگردن جبهه.هيچ جاي دنيا اينقدر مردم عاشق كشته هاي جنگيشون نيستن.ما برنده ي بزرگ تاريخ جنگ جهانيم.» گفتم :«بچه كنفرانس نرو جنگ هيچ چيز قشنگي نداشت..جنگ هيچ وقت برنده نداره جنگ هميشه دوتا بازنده داره همين..!»

رسيده بودم دم در. كسي كه جلوم بود در ذهن من يه بازنده بود و در ذهن خيليها برنده و قهرمان. براي من ديگه مهم نبود. منم يكي از اين بازنده هاي قهرمانم. رسيد دم در . مرا كه ديد خبردار ايستاد. گفتم برويم سرباز.. با تعجب پرسيد كجا؟ گفتم :« بريم ديگه جنگ تموم شد.. خبر رسيد صلح شده ..امام دستور دادند دست از جنگ بكشيم..ما هم جلسه رو تعطيلش كرديم.. بريم ديره..!!» چشم هايش پر اشك شد. نزديك تر آمد. اسلحه اش را به من داد. دستهايش را انداخت دور گردنم . سرش را گذاشت روي شانه ام و شروع كرد به گريه . هاي هاي گريه مي كرد و من دست انداخته دور گردنش قدم قدم او را به ماشينم نزديكتر مي كردم.

 

فرزاد رزمي فرد – پاييز1390

نوشته شده توسط فرزاد رزمي فرد | لینک ثابت | موضوع: